تفسيرهايش از ارسطوست. با توجه به وسعت پيچيدگي آن موضوع و اين امر كه هنوز بسياري از متنهاي لازم به صورت انتقادي نشر نشدهاند، همچنين با توجه بهاين كه آن مسائل غيرعلمي با مسائل صرفاً علمي گره خوردهاند، جاي شگفتي نيست كه منطق آكمي يا تفسيرش از منطق ارسطو به صورتهاي بسيار متفاوتي ارزيابي و تفسير شدهاند. در يك طرف، برخي معتقدند او آموزشهاي ارسطو را مغشوش كرده است و طرف ديگر ميگويد او با كنار گذاشتن اضافات نوافلاطوني و اوگوستيني به آن خلوص بخشيده است. حقيقت، احتمالاً به دومي از اولي نزديكتر است. در نظر داشته باشيد كه بحث در فلسفهٴ ابن ميمون و ابن رشد مستلزم همين گونه مسائل بود، ولي سروصدايي كه از فلسفهٴ آكمي برخاست شايد از همه بيشتر بود، چون گزاف نيست اگر گفته شود كه فلسفهٴ فروپاشي اصول مدرسي و سقوط آن را تسريع كرد.
نام آكمي؛ با اصطلاح ((تيغ آكمي))، در يادها مانده است كه معرف قانون صرفهجويي است، ((تيغ يك چيز چند لايه را بيش از آنچه بايد، نميبرد)). اين جمله هنوز در آثار آكمي بهدست نيامده، ولي همين فكر را بارها به صورتهاي گوناگون بيان كرده است، از قبيل ((پرگويي غيرضرور ارزشي ندارد.)) به عبارت ديگر، بهترين توضيح يا نظريه آن است كه مستلزم فرضهاي كمتري باشد؛ تحليلهاي منطقي را بايد تا آنجا كه ممكن است تعميم داد. آكمي اين اصل را ابداع نكرد، زيرا آن را در آثار استادان اصول مدرسي پيش از او هم (از جمله دُنْـس اسكوت) ميتوان يافت. ولي آن را عميقاً درك و با قدرت توصيف كرد. ((تيغ آكمي)) مظهري از بينش او و نمايش درخشاني از آن است.
4. مابعدالطبيعه و فلسفهٴ علم. ويژگي بنيادي فلسفه، فردگرايي افراطي آن است. هر موجودي فردي است يگانه و متفاوت با ديگران. ولي معرفت شهودي ما نسبت به اين افراد ميتواند به فكرهاي كلي منجر شود و اين را ميتوان به كمك علايمي بيان كرد. معرفت نهايي ما تنها مربوط به روابط اين علايم است؛ بدين لحاظ دوبار از واقعيت انتزاع ميشود، زيرا رابطهٴ ميان درك شهودي ما از افراد و عقايد كلي از يك طرف و رابطهٴ ميان اين عقايد و علايم رابطهاي ناقص است. بنابراين، معرفتي كه از اين راه بهدست ميآيد كاملاً جنبهٴ صوري دارد.
با بهكار بستن اين ديدگاه در الاهيات، آكمي از جمله چنين نتيجه گرفت كه وجود، وحدانيت و صفات الاهي را نميتوان اثبات كرد؛ ((كسي نميتواند ثابت كند كه خدا هست)). اصول الاهي غيرعقلي هستند؛ دين امري ايماني است نه عقلي.
كاربرد افراطي يك چنين روشي ناچار به لاادريگري ديني و به فقر واقعي مابعدالطبيعه منجر ميشود، همچنين به علم جديد. دامنهاي كه او به منطق صوري بخشيد قابل قياس با فيزيك رياضي در زمان ماست. امروزي بودن تفكر او بسيار تكان دهنده است. عليرغم اين واقعيت كه كاربردش الزاماً يا به مسئلههاي بسيار كلي (مانند موضوعات كلامي) ياموضوعهاي بياثر (مانند مسائل نارس علمي آن عصر) محدود بود.